به نام یگانه هستی بخش
هر از گاهی پای صحبت بزرگتر ها و اختلاطشان نشستن بد نیست چون باعث میشه در تجربه ای که با گذر عمر گرانمایه به آن دست یافته اند شریک می شویم.
روزی روزگاری دهقان زحمتکشی بود که با زحمت و تلاش فراوان باغ سرسبز و پر میوه ای مهیا کرده بود و از ثمره آن زندگی روزمره خود و خانواده اش را می گذراند.
یک روز صبح زود که هوا هنوز گرگ و میش بود برای آبیاری باغ از منزل خارج شد، به در باغ که رسید متوجه شد که در باغ باز است و سه نفر غریبه داخل باغ مشغول پر کردن کیسه های خود از میوه های باغ هستند،ابتدا تصمیم گرفت که به آنها حمله کند و با سر و صدا کردن آنها را فراری دهد ولی با خودش فکر کرد که آنها سه نفرند و به راحتی می توانند صدای او را در حنجره خفه کنند و به اصطلاح زورش به آنها نمی چربد و در آن لحظه هم هیچ آشنایی در آن نزدیکی ها نبود که از آن کمک بگیرد پس تصمیم گرفت که با حیله و فریب با آنان برخورد کند.
برای همین وارد باغ شد و سلام بلند بالایی به دزدان کرد و به گرمی از آنان احوالپرسی کرد و با خوشرویی آنان را به خوردن و بردن میوه های باغ به هر اندازه که می خواهند تعارف کرد.
دزدان که از برخورد صاحب باغ با خودشان بسیار خجل و شرمنده شدند شروع به التماس و تقاضای بخشش از صاحب باغ کردند و خواستند که آنها را ببخشد.اولین دزد گفت که من سید هستم و مرا ببخش، دومی هم گفت من ملا و آخوندم و حرمت مرا هم داشته باش و مرا هم ببخش ولی نفر سوم آدم معمولی بود و چیزی برای گفتن نداشت و فقط تقاضای بخشش کرد.
دهقان رو به دزد سوم کرد و گفت آن دو نفر حرمت دارند و من آنها را می بخشم ولی برای چه از گناه تو بگذرم و تورا ببخشم و سپس با بیل آبیاری و کمک آن دو دزد کتک مفصلی به آن دزد زد و او را فراری داد.
بعد از فراری دادن آن دزد رو به سوی آخوند یا همان ملا کرد و گفت: اون اولی که سید و اولاد پیغمبره و حقش هست که از این میوه ها و باغ استفاده کنه ولی تو چه حقی داری که به باغ من وارد شدی؟ و با کمک دزد اول کتک مفصلی هم به او زدند و او را از باغ بیرون کردند.
بعد از بیرون کردن اون دو تا دزد دهقان با خودش فکر کرد که حالا یک نفر در برابر یک نفر شدند و زورش هم به آقا دزد اولی می چربد پس یقه آقا دزده را گرفت و یه مشت مال حسابی بهش داد و در این بین هم آقا دزده هرچی یاد آوری می کرد که من سید هستم، دهقان می گفت: تو غلط کردی که سیدی اگه سید بودی و خون پیغمبر تو رگات بود می رفتی دزدی،بی خود اسم سیدا را خراب نکن.
خلاصه دهقان قصه ما به جریانی که براتون گفتم ای دو سه تا دزد را از باغ بیرون کرد و موفق شد.
در زمان انقلاب هم، کشور و صحنه سیاسی را میشه به اون باغ تشبیه کرد و اون دزدها و صاحب باغ را هم به جناحها و احزابی که در انقلاب شرکت داشتند، و مردم هم جزیی از انها بودند.

