تبليغاتX
با درود به خدای یگانه و روح پاک در گذشتگان این مرز و بوم و با هدف شناساندن گذشته میهنم ساخت این وبلاگ را شروع کردم چون معتقدم مردمی که گذشته خود را ندانند محکوم به تکرار آن هستند و از خدای یگانه و سپس از دوستان راستین درخواست کمک و یاری دارم.---میم شین ب--- (سرزمین مهر-سرزمین جاویدان)
پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت 12:19

به نام یگانه هستی بخش

هر از گاهی پای صحبت بزرگتر ها و اختلاطشان نشستن بد نیست چون باعث میشه در تجربه ای که با گذر عمر گرانمایه به آن دست یافته اند شریک می شویم.

روزی روزگاری دهقان زحمتکشی بود که با زحمت و تلاش فراوان باغ سرسبز و پر میوه ای مهیا کرده بود و از ثمره آن زندگی روزمره خود و خانواده اش را می گذراند.

یک روز صبح زود که هوا هنوز گرگ و میش بود برای آبیاری باغ از منزل خارج شد، به در باغ که رسید متوجه شد که در باغ باز است و سه نفر غریبه داخل باغ مشغول پر کردن کیسه های خود از میوه های باغ هستند،ابتدا تصمیم گرفت که به آنها حمله کند و با سر و صدا کردن آنها را فراری دهد ولی با خودش فکر کرد که آنها سه نفرند و به راحتی می توانند صدای او را در حنجره خفه کنند و به اصطلاح زورش به آنها نمی چربد و در آن لحظه هم هیچ آشنایی در آن نزدیکی ها نبود که از آن کمک بگیرد پس تصمیم گرفت که با حیله و فریب با آنان برخورد کند.

برای همین وارد باغ شد و سلام بلند بالایی به دزدان کرد و به گرمی از آنان احوالپرسی کرد و با خوشرویی آنان را به خوردن و بردن میوه های باغ به هر اندازه که می خواهند تعارف کرد.

دزدان که از برخورد صاحب باغ با خودشان بسیار خجل و شرمنده شدند شروع به التماس و تقاضای بخشش از صاحب باغ کردند و خواستند که آنها را ببخشد.اولین دزد گفت که من سید هستم و مرا ببخش، دومی هم گفت من ملا و آخوندم و حرمت مرا هم داشته باش و مرا هم ببخش ولی نفر سوم آدم معمولی بود و چیزی برای گفتن نداشت و فقط تقاضای بخشش کرد.

دهقان رو به دزد سوم کرد و گفت آن دو نفر حرمت دارند و من آنها را می بخشم ولی برای چه از گناه تو بگذرم و تورا ببخشم و سپس با بیل آبیاری و کمک آن دو دزد کتک مفصلی به آن دزد زد و او را فراری داد.

بعد از فراری دادن آن دزد رو به سوی آخوند یا همان ملا کرد و گفت: اون اولی که سید و اولاد پیغمبره و حقش هست که از این میوه ها و باغ استفاده کنه ولی تو چه حقی داری که به باغ من وارد شدی؟ و با کمک دزد اول کتک مفصلی هم به او زدند و او را از باغ بیرون کردند.

بعد از بیرون کردن اون دو تا دزد دهقان با خودش فکر کرد که حالا یک نفر در برابر یک نفر شدند و زورش هم به آقا دزد اولی می چربد پس یقه آقا دزده را گرفت و یه مشت مال حسابی بهش داد و در این بین هم آقا دزده هرچی یاد آوری می کرد که من سید هستم، دهقان می گفت: تو غلط کردی که سیدی اگه سید بودی و خون پیغمبر تو رگات بود می رفتی دزدی،بی خود اسم سیدا را خراب نکن.

خلاصه دهقان قصه ما به جریانی که براتون گفتم ای دو سه تا دزد را از باغ بیرون کرد و موفق شد.

در زمان انقلاب هم، کشور و صحنه سیاسی را میشه به اون باغ تشبیه کرد و اون دزدها و صاحب باغ را هم به جناحها و احزابی که در انقلاب شرکت داشتند، و مردم هم جزیی از انها بودند.

نگارندهمیم-شین-ب | لینک ثابت | موضوع: داستانهای ایرانی 
سه شنبه 30 مهر1387 ساعت 8:30

(به نام خدا)

محمود وحشتی.

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبیدا این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟» گفت:
«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت:
گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم.

نگارندهمیم-شین-ب | لینک ثابت | موضوع: داستانهای ایرانی 
سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت 8:30

چگونه میر داماد٬ داماد شد؟

در زمان ناصرالدین شاه اتفاقا روزی لَلَه(سر پرست) اطفال ناصرالدین شاه یکی از دختران او را بشدت بر تنبیه ترساند، دخترک از ترس قصد فرار نمود و از اندرونی بیرون رفت و سرگشته کوچه و خیابان شد؛ چون غروب شد سرگشته میگشت که دید در خیابانیست که مدارس طلاب در آن است؛ دخترک سراسیمه وارد مدرسه شد و درب اولین حجره را باز نمود و داخل شد، طلبه دختری را دید که میگوید جایی ندارم امشب و از او کمک میطلبد؛ طلبه با خود گفت اگر او را جا ندهم ترسم که بدست ناکسان افتد؛ او را گفت اگر قول دهی با من حرف نزنی تو را جا دهم، با دست به انتهای حجره اشاره نمود و دخترک به آنجا شد و بعد از خوردن شام بخواب فرو رفت و شیخ به مطالعه خود مشغول.

شیطان بر جان طلبه افتاد که دختری تنها و …از آن طرف دخترک را روکش کنار افتاد و سرو برش نمایان؛ مرد بیچاره با خود ذکر لاحول ولا قوةالا بالله گرفت اما شیطان دست بردار نبود؛ مرد با خود گفت شیخ تصور کن که قیامت برپا شده است و تو را خواهند به کیفر گناهت عقوبت کنند، ببین طاقت داری!! پس انگشت خود بر آتش پیه سوز گرفت و چون طاقت نیاورد پشیمان شد و دست خود بست.

شیخ را تا صبح شیطان رها نکرد و شیخ پنج انگشت خود به امتحان روز قیامت بسوزاند؛ چون صبح فرا رسید دخترک را صدا زد که خدا تو را خیر دهاد برخیز و به خانه شو.

اما چون دخترک به اندرونی شاه برگشت و او را جویا شدند و جریان بگفت که چگونه شب گذرانده است، پس از اطمینان از سلامت دخترک رفتند و طلبه را بنزد شاه حاضر نمودند؛ شاه او را خواست تا پاداشی دهد از برای لطفش، چون طلبه نزدیک شد، شاه انگشتان وی دید، جویای احوال شد و شیخ جریان باز گفت؛ شاه دستور داد تا دخترک به عقد طلبه درآورند و او را جاه و مکنت داد….

و این شد که آن طلبه شد میرداماد.

نگارندهمیم-شین-ب | لینک ثابت | موضوع: داستانهای ایرانی 
سه شنبه 24 اردیبهشت1387 ساعت 9:28

حکایت

بعد از آن‌که عبداله ازبک، خراسان را مورد تاخت و تاز قرار داد، روزی در سیستان عبورش بر قبر رستم افتاد.
به طورشماتت این بیت را خواند :

سر از خاک بردار و ایران ببین         به کام  دلیران  توران  ببین

و بعد هم گفت نمی دانم که رستم اگر قادر به جواب دادن بود چه می‌گفت ؟
یکی از وزرای او که ایرانی نژاد بود گفت : اگر خشم نگیری می گویم که رستم چه جواب می داد.
گفت: بگو
گفت: اگر قادر بر سخن گفتن بود می‌گفت:

چو بیشه تهی ماند از نره شیر       شغالان  درآیند  آن‌جا  دلیر

***

نگارندهمیم-شین-ب | لینک ثابت | موضوع: داستانهای ایرانی 
شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت 12:19

فرزند شمشیر
طرحی از تندیس نادر شاه.

می گویند شیخ مسجد گوهر شاد که از دوره صفویه به این منصب نایل شده بود برای کوچک کردن و تحقیر نادر با توجه به اینکه می دانست پدر و اجداد نادرمنصب حکومتی و حتی عشیره ای نداشته اند به نادر می گوید شاهنشاها همیشه پس از نمازها برای سلامتی شاهنشاه دعا می کنیم  و اجدادشان را تا هفت پشت یاد کرده برایشان دعا می کنیم شما نیز نام اجدادتان را بفرمایید تا از آنها یاد شود و بعد از نماز برای آنها یک به یک دعا کنیم.نادر به او می گوید قبل از نماز ظهر فردا برایت اسامی را می فرستم .
فردای آن روز هنگامی که شیخ پیش نماز طومار را باز می کند می بیند شجره نامه نادر در آن اینطور ذکر شده:

نادر فرزند شمشیر ، شمشیر فرزند شمشیر ، شمشیر فرزند شمشیر

،شمشیر فرزند شمشیر

،شمشیر فرزند شمشیر ،شمشیر فرزند شمشیر

نگارندهمیم-شین-ب | لینک ثابت | موضوع: داستانهای ایرانی 
دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت 11:32

آغاز حکومت و تمدن و پادشاهی ایران


سرزمین ما ایران دارای سابقه تاریخی دراز مدتی است که قدمت آن هنوز به درستی مشخص نیست آنچه ما از نخستین اجتماع حکومتی در ایران می دانیم مدیون احیاگر زبان پارسی فردوسی حکیم است که شاهنامه را بر اساس باورهای مردم و حکایتهای آن دوران سروده و برای ما به یادگار گذاشته و چه بسا اگر او نبود ما از گذشته دیرین خود هیچ نمی دانستیم و زبان ما نیز اکنون زبان بیگانه ای بود.

آرامگاه فردوسی در توس.

آنچه پدران ما به فرزندان خود و آنها نیز به فرزندان خود درباره آغاز حکومت و تمدن و پادشاهی ایران گفته اند و از آنها به ما رسیده ، این چنین است:
نخستین روز فروردین بود طبیعت جان تازه یافته بود گیاههای تازه رسته جلوه دیگری داشتند ، گلهای لاله شقایق بر دامن کوه جشن رویش برپا کرده و با وزش نسیم می رقصیدند ، خورشید بهاری گرمای مطلوبی داشت. بزرگترها ، کهنسالان و جوانان نستوه تا بالای کوه آمده بودند

انتظار داشتند تا کیومرث آن جوان رشید که همواره از پوست پلنگی که خود شکار می کرد می پوشید ، از نبرد تازه با حیوانات وحشی و دیوان و راهزنان بازگردد، هنوز آفتاب بالا نیامده بود که سرو کله کیومرث از دور پیدا شد در حالی که بر دوش خود لاشه پلنگ و در دست سر شیری داشت ، با گامهای استوار و محکم از ستیغ کوه به پایین آمد. صدای هلهله شادی از مرد و زن و کودک و بزرگ برخاست ، نخستین پیران جلو رفتند و پس از درود ، گفتند: آفرین بر این شجاعت تو باید شاه ما باشی تو باید فرمانروا و حاکم ما باشی ما با داشتن جوان پاک و شجاعی چون تو می توانیم بر همه سرکشان و بدکاران پیروز شویم و از شر حیوانات وحشی در امان باشیم و سرزمین خود را بگستریم. ما قول می دهیم همواره یار و یاور و مشاور تو باشیم و از فرمانهایت اطاعت کنیم.
آنگاه جوانان جلوتر آمدند و گفتند: ای کیومرث تو مایه افتخار ما جوانانی بازوان و نیروی ما در اختیار توست، اگر شاهی را پذیرا شوی ما از تو فرمانبرداری می کنیم و می توانیم سرزمین خود را تا آن سوی دریاها توسعه دهیم ، تا نام ایران را در سراسر گیتی بگسترانیم.
آنگاه کیومرث زبان به ستایش خدا گشود و گفت: ایزد پاک را سپاس میگویم که به ما خرد ویژه داد تا بتوانیم سرزمین خود را آباد و دشمنان خود را خوار گردانیم ، اهریمنان را نابود و دیوان را تار و مار سازیم. اکنون که شما مرا برگزیدید من هم به دادار جهان آفرین سوگند می خورم تا همواره برای دفاع از سرزمین خود در صف اول باشم. اهریمنان را تباه و دشمنان را خاک کنم و دوستان و هموطنان را افتخار بخشم ؛ آنگاه همه به او دست دادند و او را کیومرث شاه نامیدند و تبریک گفتند. سپس با همیاری ، بنایی در بالای کوه ساختند تا جایگاه شاه باشد و او از دور همه جا را ببیند و مهاجمان را دفع کند. او هر روز به پسران و جوانان اصول جنگ آوری می آموخت. آیین کمند ، کمان ، گرز ، فلاخن ، اسب سواری ، تیراندازی و کمان کشی همراه با هشیاری و رشادت و جوانمردی.
بدین ترتیب روزها و ماهها و سالها گذشت آنها که توانسته بودند بر شیر و پلنگ و گراز وحشی چیره شوند از جمله پلنگ پوشان « پوست پلنگ پوشان » از نزدیکان شاه بودند آنها توانسته بودند با همکاری هم طبیعت را رام ، حیوانات را اهلی و سرکشان را فرمانبردار سازند.

 

نگارندهمیم-شین-ب | لینک ثابت | موضوع: داستانهای ایرانی 
دوشنبه 12 فروردین1387 ساعت 9:43

داستان هدهد

روزی سپاهیان حضرت سلیمان از جمله پرندگان نیز که در گروه سپاهیان آن پیامبر قرارداشتند با سلیمان ملاقات کردند و مجلس با شکوهی در محضر او به پا نمودند. همه­ی آن­ها با کمال ادب همدلی و همزبان در خدمت او توقف نمودند و هرنوع پرنده­ای هنر و دانش خود را برای سلیمان بازگو نمود تا این که نوبت به هدهد (شانه بسر) رسید و خطاب به سلیمان گفت :

«من دارای یک هنر می­باشم و این هنر را که بسیار ناچیز هم می­باشد برایتان بیان می­کنم زیرا که زبان درازی نزد بزرگان، موجب ملال خاطر است.»
سلیمان به هدهد اجازه سخن گفتن داد. هدهد گفت : «من وقتی که در اوج آسمان هستم آب در قعر زمین را با چشم تیزبین خود مشاهده می­کنم که در کجای زمین است و رنگش چیست. آیا از دل خاک می­جوشد یا از دل سنگ. بنابراین بجاست که مرا در لشگر خود منصبی عطا کنی تا در سفر به بیابان­ها هرگاه در تنگنای بی آبی قرار گرفتید مرکز آب را به شما نشان دهم.»
سلیمان پیشنهاد او را پذیرفت و از خواست که در بیابان­های بی آب، یار و همکار صمیمی سپاهیان شود :

تا  بیابی  بهر  لشکر  آب  را                    در سفر سقا شوی اصحاب را
باش همراه من اندر روز و شب                  تا نبیند از عطش، لشکر تعب

از آن پس هدهد به عنوان نشان دهنده­ی آب مامور نظامی سپاه سلیمان گردید.
کلاغ وقتی که از مقام هدهد با خبر شد، بر او حسد ورزید و نزد سلیمان رفت و گفت :«هدهد در حضور شما بی­ادبی کرده است. او ادعای دروغین نموده زیرا اگر راست می­گوید که آب رادر زیر زمین مشاهده می­کند، پس چرا زیر مشتی خاک، دامی را که نهاده­اند نمی­نگرد و به دام می­افتد، و در قفس زندانی می­شود ؟!»
سلیمان به هدهد گفت : «چرا از روی غرور و لاف و گزاف با من سخن گفته­ای و دروغگویی نموده­ای؟!»
هدهد گفت: «سخن دشمن را در مورد من نپذیر ! اگر ادعای من نادرست است و به راستی دریافتی که دروغگو هستم سرم را از بدنم جدا کن.»
بنابراین سخن کلاغ را که از روی انکار و عناد است مشنو :

در تو تا کافی بود از کافران                   جای گند و شهوتی چون کاف ران

من در همان اوج پرواز با چشم هوش دام را می­نگرم مگر اینکه قضا و قدر پرده بر چشم هوش بیفکند :

من  ببینم  دام  را  اندر  هوا                 گر  نپوشند  عقلم  را قضا
چون قضا آید شود دانش به­خواب           مه  سیه  گردد بگیرد آفتاب

نگارندهمیم-شین-ب | لینک ثابت | موضوع: داستانهای ایرانی 
شنبه 10 فروردین1387 ساعت 9:10

شیر بی دم!!!

مردی قزوینی طبق رسم قزوینی­ها نزد دلاکی که خالکوبی هم می­کرد رفت و گفت : «آمده­ام تا نقش شیر را در پشت و شانه­ام خالکوبی نمایی طوری که کبودی آن پررنگ و خوش­رنگ باشد.

دلیل این­که در این میان عکس شیر را برگزیده­ام به این خاطر است که نیرومند شوم و دشمنانم همان­گونه که از شیر می­ترسند از من نیز هراس داشته باشند. چرا که خلق و خوی شیر دارم و می­خواهم آن عکس نمایانگر خلق و خویم باشد :

طالعم شیر است نقش شیر زن          جهد کن رنگ کبودی سیر زن
تا شود پشتم قوی در رزم و بزم       با چنین شیر ژیان در عزم جزم

استاد دلاک مشغول کار شد. همین که سوزن بدست گرفت و به سوزن زدن در شانه قزوینی پرداخت، ناگهان پهلوان قزوینی ناله سرداد و گفت : «ای استاد از کجای شیر آغاز کرده­ای ؟»
استاد گفت : «از دم شیر شروع کرده­ام»
پهلوان قزوینی گفت : «من نمی­توانم درد این سوزن را تحمل کنم دم شیر را رها کن ! شیر بی­دم را هم شیر می­گویند !»

شیر بی­دم باش گوای شیر ساز       که دلم سستی گرفت از زخم گاز

استاد دم را رها کرد و عضو دیگر شیر را خالکوبی کرد. باز فریاد پهلوان قزوینی بلند شد که : «این نقطه کجای شیر است ؟»
استاد گفت : «این­جا گوش شیر است»
پهلوان نالید :

گفت تا گوشش نباشد ای حکیم          گوش را بگذار و کوته کن گلیم

استاد خالکوب نقش گوش را رها کرد و نقطه­ی دیگر را گرفت و به خالکوبی پرداخت. باز مرد قزوینی تحمل درد سوزن را نکرد و فریاد زد :«این­جا کجای شیر است ؟»
استاد گفت : «این­جا نقش شکم شیر است»
مرد قزوینی گفت : «این نقطه را نیز رها کن شکم نمی­خواهد»
استاد دلاک حیران شد و سوزن را بر زمین کوبید و گفت : «آیا به راستی هیچ­کس چنین شیری دیده است ؟!»

برزمین زد آن دم اوستاد                 گفت در عالم کی این را فتاد؟
شیر بی دم و سر و اشکم که دید؟        این چنین شیری خدا کی آفرید؟
چون نداری طاقت سوزن زدن            از چنین شیر ژیان پس دم مزن
ای برادر صبر کن بر درد نیش            تا رهی از نیش نفس گبر خویش
هر که مرد اندر تن او نفس گبر            مر ورا فرمان برد خورشید و ابر
گر همی خواهی که بفروزی چو روز       هستی همچون شب خود را بسوز

آری من و مایی را رها کن تا بتوانی تحمل سوز و درد کنی و شیر قدرتمند معنویت گردی.

نگارندهمیم-شین-ب | لینک ثابت | موضوع: داستانهای ایرانی 
سه شنبه 6 فروردین1387 ساعت 10:35

پادشاه ستمگر وزبان باز کردن کودک در آتش

سنت بد کز شه اول بزاد          این شه دیگر قدم بر وی نهاد
هرکه او بنهاد ناخوش سنتی      سوی او نفرین رود هر ساعتی
نیکوان رفتند و سنت­ها بماند      وز لئیمان ظلم و لعنت­ها بماند

شاهی حق ستیز بتی نهاد و در کنارش خرمنی آتش، که هر کس بت را سجده کند برهد وگرنه به آتش افکنده شود. آن شاه در واقع بنده و برده­ی نفس خود بود که مردم را به بندگی بت می­کشید و اگر نمی­پذیرفتند در آتش می­افکند.

چون سزای این بت نفس، او نداند      از  بت  نفسش ، ‌بتی  دیگر  بزاد
مادر  بت­ها  بت  نفس  شماست       زآن­که آن بت مار و این بت اژدهاست
بت شکن سهل باشد، نیک سهل        سهل دیدن نفس را جهل است ، ‌جهل
صورت نفس ار بجویی، ای پسر       قصه ی دوزخ بخوان  با  هفت سر
هرنفس مکری و در هرمکر ازآن     غرقه   سد   فرعون   با   فرعونیان
در  خدای  موسی  و موسی  گریز     آب  ایـمـان  را  ز  فـرعـونی  مریز
دست را  اندر  احد  و  احمد بزن       ای  بـرادر ، ‌وارَه  از  بوجهل ِ تــن

در این میان مادری را با کودکش نزد بت آوردند و امر به سجده کردند، مادر نپذیرفت. کودکش را به زور از آغوشش ربودند و در آتش افکندند. مادر برای نجات فرزند خواست بت را سجده کند. کودک در آتش زبان باز کرد و فریاد زد :


ادامه مطلب
نگارندهمیم-شین-ب | لینک ثابت | موضوع: داستانهای ایرانی 
دوشنبه 5 فروردین1387 ساعت 10:24

داستان کسی که در خانه یارش را بکوفت

عاشقی در خانه ی معشوق را زد تا وارد شود، معشوق پرسید : «کیست ؟»
گفت : «من»، معشوق در نگشود و گفت دو «من» را در یک خانه جای نیست خام باید تا پخته گردد، «من» باید بمیرد تا «تو» باقی بماند.

آن یکی آمد در ِ یاری بزد            گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من، گفتش برو هنگام نیست    برچنین خوانی مقام خام نیست

عاشق ییچاره از در رفت و یک سال هجران و ریاضت را تحمل کرد تا آن جا که از خود فنا شد، آن گاه بر در آمد.

حلقه زد بر در به سد ترس و ادب        تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن      گفت بر درهم تویی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من درآ         نیست گُنجایی دو من در یک سرا

معشوق که دید عاشق از خود فنا شده است، او را اذن ورود داد، همین گونه است که اولیای خدا نماینده ی خدایند و خدایی عمل می کنند؛ خامان را که هنوز «من» آن ها باقی است و بدان غَره اند به اندرون خویش راه نمی دهند.

نگارندهمیم-شین-ب | لینک ثابت | موضوع: داستانهای ایرانی 
یکشنبه 4 فروردین1387 ساعت 10:11

هدیه دوست یوسف (ع) به یوسف (ع)

یکی از دوستان دوران کودکی یوسف به دیدن او آمد. نخست از خاطرات گذشته گفت و حسد برادران را نسبت بدو برشمرد. یوسف روبه دوستش کرد و گفت :

عار نــَبوَد شیر را از سلسله          نیست ما را قضای حق گله
شیر را بر گردن ار زنجیر بود      بر همه زنجیر سازان میر بود

پرسش دیگر آن دوست از یوسف این بود که «در چاه و سپس در زندان چگونه بودی،‌ حتما خیلی بر تو سخت گذشت !» یوسف پاسخ داد : «ببین دوست من، ماه را بنگر. درست است که در آخر ماه کوچک و کوچکتر می شود ولی دوباره از نو طلوع می کند و بزرگتر می گردد و قرص تمام می شود.» مثال دیگر، بگویم :
گندمی را در زیر خاک می کاریم، گندم می روید و خوشه می دهد، خوشه را می کوبیم و سپس آسیابش می کنیم و از آن آرد می سازیم و نان می پزیم. در این مرتبه آن را به زیر دندان می فشاریم و به معده می فرستیم. از آن عقل و جان و فهم حاصل می آید، مرتبه بعد آن ها را از درون محو می کنیم عشق حاصل می شود. عشق موجب می شود تا عاشق در معشوق محو و فنا شود و از مرتبه سکر به صحو و هوشیاری بعد از مستی و به معرفت کلی برسد.
دوست یوسف چنان محو استدلال های عقلانی و معنوی یوسف قرار گرفته بود که یادش رفت از ارمغان خود حرفی بزند . یوسف به او گفت : «هین چه آوردید تو ما را ارمغان ؟»
در این جا مولانا از این ارمغان پلی می زند به ارمغان انسان در برابر خدا که اعمال پسندیده ی ما گرچه در برابر دریای لطف او قطره هم نیست ولی گویا نیاز ما که هست.

گفت من چند ارمغان جستم تو را       ارمغانی در نظر نامد مرا

چگونه قطره را تقدیم دریا کنم ؟ چگونه زیره به کرمان ببرم ! هر چه آرم لایق درگاه تو نیست،‌ تو همه چیز داری، حسن تو آفتاب است که در همه جا تابان است.

لایق آن دیدم که من آیینه ای          پیش تو آرم چو نور سینه ای
تا ببینی روی خوب خود در آن      ای تو چون خورشید شمع آسمان
آینه آوردمت ای روشنی              تا چو بینی روی خود یادم کنی

و سپس آیینه از بغل بیرون آورد و تقدیم یوسف کرد و گفت : «اکنون جمال خود در آن ببین.»

آینه هستی چه باشد؟ نیستی         نیستی بگزین گر ابله نیستی [1]

اساس عرفان آینه سازی دل است، چه آینه از خود هیچ نقشی ندارد اما نقش نماست، همیشه غیر خود ر ا نشان می دهد

نگارندهمیم-شین-ب | لینک ثابت | موضوع: داستانهای ایرانی 
شنبه 3 فروردین1387 ساعت 10:5

(داستانی از تقلید کورکورانه)

 

روستا مردی گاوی داشت که او را در طویله به آخور می بست. اتفاقا شیری در آن نواحی بود که به شکار حیوانات می پرداخت. در یکی از شب ها شیر به طویله آمده، گاو را کشته و خورده بود و در جایش نشسته بود.

روستایی گاو در آخور ببست          شیر گاوش خورد و در جایش نشست

روستایی در تاریکی شب برای بررسی گاو خود به طویله رفت، در تاریکی به تصور این که گاو اوست دست به سر و تن شیر می مالید. شیر با خود می گفت : «اگر این مرد می دانست که من شیرم از ترس زهره اش آب می شد و می مرد.»

این چنین گستاخ زان می خاردم         کو در این شب گاو می پندارم
گر تو بی تقلید از او واقف شوی         بی نشان از لطف چون هاتف شوی
بشنو این قصه ی بی تهدید را           تا بدانــــــــی آفت تقلیــــــــــــــد را

نگارندهمیم-شین-ب | لینک ثابت | موضوع: داستانهای ایرانی