هرگز نخواب کوروش
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فروبست
حتی دل دماوند آتشفشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
نادر زخاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری؟، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به داد خواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشین روان ندارد
سرخ و سپید و سبز است، این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد
***
(( به نام خدا ))
سروده ایران من از محمد مختاری که آن را در سال ۱۳۶۲ در زندان اوین سروده است:
محمد مختاری یکی از کشته شدگان قتلهای زنجیره ای سال ۱۳۷۷ در زمان خاتمی است.برای اطلاعات بیشتر روی لینک زیر کلیک کنید:
|
|
|
ایران من سزای پریشانیت نبودم
خطی جلی به صفحهء پیشانیت نبودم
آبی زلال در طلب کام تشنه بودی
خاکی سزای بخشش نیسانیت نبودم
در درد خانه کردی و پروردیم به دامن
جز تیشه ای به خانه ویرانیت نبودم
خون خوردی ازعذاب و به شوقم ترانه خواندی
شایان غمگساری و غمخوانیت نبودم
گفتم به روز واقعه افروزمت به جانم
دردت چنان بسوخت که درمانیت نبودم
تابوت ها به سرخی چشمت روانه گشتند
تابوتی از برای چراغانیت نبودم
***
سروده ای از مصطفی بادکوبه ای:
(وقتی تو می گویی وطن)
وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم
گویی شکست شیر را از موش باور میکنم
وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم
من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم

وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند
وان دیده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم
بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن
با تخت جمشید کهن من عمر را سر می کنم

وقتی تومی گویی وطن بوی فلسطین می دهی
من کی نژاد عشق با تازی برابر می کنم
وقتی تو می گویی وطن از چفیه ات خون می چکد
من یاد قتل نفس با الله و اکبر میکنم
وقتی تو میگویی وطن شهنامه پرپر می شود
من گریه بر فردوسی آن پیر دلاور میکنم
بی نام زرتشت مَهین ایران و ایرانی مبین
من جان فدای آن یکتا پیمبر می کنم
خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دود
من آیه های عشق را مستانه از بر می کنم
وقتی تو می گویی وطن خون است و خشم وخودکشی
من یادی از حمام خون در تَلِ زَعتَر(اردوگاهی در فلسطین) میکنم
ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان
من رخت روشن بر تن گلگون کشور می کنم
ایران تو با یاد دین، زن را به زندان می کشد
من تاج را تقدیم آن بانوی برتر می کنم
ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست
من کیش مهر و عفو را تقدیم داور میکنم
تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می ستود
من با عدالتخواهیم یادی ز حیدر میکنم
ایران تو می ترسد از بانگ نوایِ نای و نی
من با سرود عاشقی آن را معطر میکنم
وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یار و غم
من کی گل"امید"را نشکفته پر پر میکنم

***
به نام یکتا یگانه هستی بخش
با درود بر دوستان راستین
در این مطلب سروده ای قرار دادم از فردوسی بزرگ که در آن گوشه ای از آینده ایران را که فکر می کنم اکنون در آن به سر می بریم پیش بینی کرده و افسوس و ناخشنودی خود را از دوران ما بیان می کند:
![]() |
بر ایرانیان زار و گریان شدم ز ساسانیان نیز بریان شدم
چو تخت با منبر برابر کنند همه نام ابوبکر و عمر می کنند
از ایران و ز ترک و ز تازیان نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان ، نه ترک و نه تازی بود سخنها به کردار بازی بود
از این مارخوار اهرمن چهره گان ز دانایی و شرم بی بهره گان
زشیر شتر خوردن و سوسمار عرب را بجایی رسیدست کار
که تاج کیانی کند آرزو تفو بر چنین چرخ گردون تفو !!!
نه گنج و نه نام و تخت و نژاد همی داد خواهند گیتی به باد
بسی گنج و گوهر پراکنده شد بسی سر به خاک اندر افکنده شد
چنین گشت پیکار چرخ بلند که آید بدین پادشاهی گزند
از این زاغ ساران بی آب و رنگ نه هوش و نه دانش نه آب و نه ننگ
هم آتش بمردی به آتشکده شدی تیره روز نو و سده
و...
با سپاس از شما دوست ارجمند و خواننده گرامی،
اگر شرایط کنونی جامعه را با این سروده فردوسی بزرگ هماهنگ می بینید،
حتما شباهت اخبار روز را با هرکدام از ابیات سروده بالا در قسمت نظرات بنویسید.
با درود بر دوستان راستین
امروز تصمیم گرفتم سروده ای از سراینده محبوب خودم استاد مهدی اخوان ثالث (متخلص به م.امید) در وبم بگذارم.
به نظر من وجود و خدمات استاد اخوان ثالث در این دوره برابر با خدمات فردوسی در آن دوره از تاریخ است.
استاد سروده های بسیاری در ستایش میهنمان سروده اند که محبوبترین آنها البته از نظر من سروده زیر است که آن را به یاد استاد و به پاسداشت مقام انسانیش به تمام دوستان راستین این مرز وبوم هدیه می کنم:
...روانش شاد و غرق در آرامش ونیکی باد...

ترا، ای كهن بوم و بر دوست دارم
ترا، ای كهن پیر جاوید برنا
ترا دوست دارم، اگر دوست دارم
ترا، ای گرانمایه، دیرینه ایران
ترا ای گرامی گهر دوست دارم
ترا، ای كهن زاد بوم بزرگان
بزرگ آفرین نامور دوست دارم
هنروار اندیشه ات رخشد و من
هم اندیشه ات، هم هنر دوست دارم
اگر قول افسانه، یا متن تاریخ
وگر نقد و نقل سیر دوست دارم
اگر خامه تیشه ست و خط نقر در سنگ
بر اوراق كوه و کمر دوست دارم
وگر ضبط دفتر ز مشكین مركب
نئین خامه، یا كلك پر دوست دارم
گمان های تو چون یقین می ستایم
عیان های تو چون خبر دوست دارم
هم ارمزد و هم ایزدانت پرستم
هم آن فره و فروهر دوست دارم
بجان پاك پیغمبر باستانت
كه پیری است روشن نگر دوست دارم
گرانمایه زردشت را من فزونتر
ز هر پیر و پیغامبر دوست دارم
بشر بهتر از او ندید و نبیند
من آن بهترین از بشر دوست دارم
سه نیكش بهین رهنمای جهان ست
مفیدی چنین مختصر دوست دارم
ابر مرد ایرانئی راهبر بود
من ایرانی راهبر دوست دارم
نه كشت و نه دستور كشتن به كس داد
ازینروش هم معتبر دوست دارم
من آن راستین پیر را، گرچه رفته ست
از افسانه آن سوی تر، دوست دارم
هم آن پور بیدار دل بامدادت
نشابوری هورفر دوست دارم
فری مزدك، آن هوش جاوید اعصار
كه ش از هر نگاه و نظر دوست دارم
دلیرانه جان باخت در جنگ بیداد
من آن شیر دل دادگر دوست دارم
جهانگیر و داد آفرین فكرتی داشت
فزونترش زین رهگذر دوست دارم
ستایش كنان مانی ارجمندت
چو نقاش و پیغامور دوست دارم
هم آن نقش پرداز ارواح برتر
هم ارژنگ آن نقشگر دوست دارم
همه كشتزارانت، از دیم و فاراب
همه دشت و در، جوی و جر دوست دارم

كویرت چو دریا و كوهت چو جنگل
همه بوم و بر، خشك و تر دوست دارم
شهیدان جانباز و فرزانه ات را
كه بودند فخر بشر دوست دارم
به لطف نسیم سحر روحشان را
چنانچون ز آهن جگر دوست دارم
هم افكار پرشورشان را، كه اعصار
از آن گشته زیر و زبر دوست دارم
هم آثارشان را، چه پندو چه پیغام
و گر چند، سطری خبر دوست دارم
من آن جاودنیاد مردان، كه بودند
بهر قرن چندین نفر دوست دارم
همه شاعران تو و آثارشان را
بپاكی نسیم سحر دوست دارم
ز فردوسی، آن كاخ افسانه كافراخت
در آفاق فخر و ظفر دوست دارم
ز خیام، خشم و خروشی كه جاوید
كند در دل و جان اثر دوست دارم
ز عطار، آن سوز و سودای پر درد
كه انگیزد از جان شرر دوست دارم
وز آن شیفته شمس، شور و شراری
كه جان را كند شعله ور دوست دارم
ز سعدی و از حافظ و از نظامی
همه شور و شعر و سمر دوست دارم
خوشا رشت و گرگان و مازندرانت
كه شان همچو بحر خزر دوست دارم
خوشا حوزه شرب كارون و اهواز
كه شیرینترینش از شكر دوست دارم
فری آذر آبادگان بزرگت
من آن پیشگام خطر دوست دارم
صفاهان نصف جهان ترا من
فزونتر ز نصف دگر دوست دارم
خوشا خطه نخبه زای خراسان
ز جان و دل آن پهنه ور دوست دارم
زهی شهر شیراز جنت طرازت
من آن مهد ذوق و هنر دوست دارم
بر و بوم كرد و بلوچ ترا چون
درخت نجابت ثمر دوست دارم
خوشا طرف كرمان و مرز جنوبت
كه شان خشك و تر، بحر و بر دوست دارم
من افغان همریشه مان را كه باغی ست
به چنگ بتر از تتر دوست دارم
كهن سغد و خوارزم را، با كویرش
كه شان باخت دوده ی قجر دوست دارم
عراق و خلیج تورا، چون ورازورد
كه دیوار چین راست در دوست دارم
هم اران و قفقاز دیرینه مان را
چو پوری سرای پدر دوست دارم
چو دیروز افسانه، فردای رویات
بجان این یك و آن دگر دوست دارم
هم افسانه ات را، كه خوشتر ز طفلان
برویاندم بال و پر دوست دارم
هم آفاق رویائیت را؛ كه جاوید
در آفاق رویا سفر دوست دارم
چو رویا و افسانه، دیروز و فردات
بجای خود این هر دو سر دوست دارم
تو در اوج بودی، به معنا و صورت
من آن اوج قدر و خطر دوست دارم
دگر باره برشو به اوج معانی
كه ت این تازه رنگ و صور دوست دارم
نه شرقی، نه غربی، نه تازی شدن را
برای تو، ای بوم و بر دوست دارم
جهان تا جهانست، پیروز باشی
برومند و بیدار و بهروز باشی
پایان




